تبليغاتX
matnhayi adabi va varzeshi -
من اینجا مطالبی ادبی و ورزشی می نویسم
اون گله تنها به درختی خشکیده تکیه داده بود و چشماشو بسته بود خیلی خسته بود خسته ازدروغ و نیرنگ خسته از تظاهر از نقش بازی کردن دیگه بسش بود تا همین جا هم زیادی فیلم بازیکرده بود وقتش بود به نقش اصلیش برگرده کم کم داشت هدفهای اصلی از یادش میرفت.

البته میشد آخر این بازیهای مسخره رو حدس زد دیگه تقریبا همه نوع واکنش رو حفظ شده بود شاید دیر نقشها به پایان میرسید اما بلاخره تموم میشد اما این نقشها هم هزاران مدله نه بیشتر که فکر کرد فهمید از این نقشها هنوز خیلی ها رو نشناخته بود اما چه اهمیتی داشت همش تموم میشد و دیر و زود از یاد میرفت

همین فکرها شاید به او کمک کند و به یک نتیجه ای برساند تا از این خلا بیرون بیاید لاقل بهترین از این سرگردانی بود!

این نیز بگذرد

تکرار سکوت ها:نگار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط negarzj  |