|
|
|
|
|
تنها تو یک اتاق تاریک نشسته بود.
خسته بود از خسته بودن . خسته بود از فکر کردن. حتی خسته بود از ساکت بودن و صداش در نمی یومد. پیش یک جمع نشسته بود اما فکرش با اونها زمین تا آسمون فرق داشت. همه خوشحالند و به او شکایت می کنند و می گویند چرا تنها نشستی بیا اینجا. او می خنده و با این کار یک دنیا اشک تو چشماش میاد. باز داره به آخرین نگاه فکر می کنه. آخرین نگاهی که شاید هیچ گاه تکرار نشه. تا حالا انقدر آرزوی یک تکرار را نداشت.
تکرار سکوت ها:نگار در این ماه مبارک منو هم دعا کنید |
||