|
|
|
|
|
کاغذهایم خیس شده آخه دیروز که بارون می بارید زیر بارون داشتم مینوشتم
می نوشتم و فکر میکردم اما از وقتی بارون روی کاغذم بارید جوهرهای ذهنم روی کاغذ پخش شده و هیچ چیز معلوم نیست اما من همیشه اونو می بینم! چه رو کاغذ چه رو سنگ چه تو خاطره طوفان شد و من کاغذ توی دستمه اما دارم می لرزم کاغذ از دستم میره و به ابرها میرسه مثل خیلی چیزهای دیگه که از دستم رفت و حتی نفهمیدم به کجا! تکرار سکوت ها:نگار
|
||